تبليغاتX
صد سال تنهایی

این روزا سرم شلوغه وسخت مشغول درس خوندنم که حتی شعر جدید هم ندارم این شعر هم مال دوسه هفته قبله ازدوستام واسه این که نتونستم به موقع جواب کامنت هاشون روبدم پوزش می خوام.

یه شعر ناقص دارم که مثل یه بچه معلول وبال گردنم شده دعا کنید یا من راحت بشم یا این شعر.

 

زوزه سگی ام

کشیده می شوم

توی تابلوی زندگی.

خاطراتم را ریز و درشت

نشخوار می کنم :

حالا جنین کوتاهی ام

که تف می شوم به دنیا.

تا پاسی از شب

تمام زندگی ام را

پارس می کنم

به پاس تمام عشق های نیمه کاره

هم آغوشی های نیمه تمام

لاشه ای ام

که عشق به گند کشیده می شود در من

بو می کشم تو را در آغوشم

که جز تو کسی نبوده مگر خواب های امشب

استخوان بکری ام

زیر تلی از خاک

اصلاً خود سگی ام

که با عشق زمین را می کنم

می رسم به لاشه تو کم کم

در من دفن می شوی

و عشق سال هاست که

 از زندگی ام کورتاژ شده .                                                                                           

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 19:6 توسط فاطمه |

این دقیقا چهارمین شعر بعداز انقلابمه یه شعر جدید: 

گونه هایم

مسیر خوبی ست

برای پیاده روی لب هایت

از پشت کوه سینه هایم خورشید پیدا بود

وحقیقت به طعم ادکلن نزدیکتر

مادرم خواست

 برگردم دنیا بیایم و

همه چیز را برای خدا اعتراف کنم که

عشق جنین نامشروعی توی شکم رابطه هاست

به دنیا نیاید بهتر است

که ترس بهانه ی خوبی ست

برای خزیدن بیشتر در آغوش هم

حالاکه حتی از ترس هم نمی ترسیم

موسیقی شیرین ادکلن بوسه هایت

ضمیمه این شعر می شود

حالاکه لب هایت به گوش هایم رسیده اند

خوب می شنوی که دوستت دارم

نه برای خودم وخودت

برای دهان های گشادی که

از عشق فاجعه می سازند.

فاطمه قیصری اصل بهبهان 15/2/88

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:19 توسط فاطمه |

به نام خدای. . . .

 

حرفی نیست جز این شعر که برای تو می نویسمش :

 

 

ما فقط دو نفر بودیم

که توی یک خانه خالی

اتاق تاریک

زیر پتو

فقط داشتیم کتاب می خواندیم

کم کم ادبیات به هیبت بوسه درآمد

ما میان عشق بازی کتاب هایمان گم شدیم

اتاق طلوع کرد به سمت خورشید

اصلاً روز بود که

پرده راکشیدم

خورشید شلنگ انداخت توی اتاقم

سنت ما بودیم

با french kiss

 مدرن      مادر بزرگم

با موهای قجری وگیس های مش ودکلوره

پست مدرن شاید وضعیت من وتوست

بعد از فرار این خانه از نعره هایمان

من فقط دو نفر بودم

که خیال تو را برداشت آورد اینجا

توی یک خانه خالی

اتاق تاریک

زیر پتو

 من تنها کتاب می خواندم.   

  بهبهان ۱/۲/۱۳۸۸                                                                 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:9 توسط فاطمه |

 

سلام!

 

تو این سال جدید می خوام تو زبان شعری خودم تحول ایجاد کنم

 

یعنی می خوام انقلاب کنم.

 

تمام چرک نویس های شعرهای قدیمیم رو(که همشونو هم جمع می کردم)قراره بسوزونم.

 

این دوشعری که تو این پست می نویسم آغاز انقلابم هستن . هر چند جنبش کم جونی هستن ولی

 

 تلاش می کنم تا انقلابم رو پیروز کنم.

 

شعر اول:

 

به تن ام برگرد

ای رویای لخت !

ای خوابی که زیر پتو به خوشی گذشتی !

به خوشی عقربه هایی که

دلخوش اند به گذشتن.

به زمان محدودساعت زنگ دار صدای مادرم که

صبح را توی گوش هایم جیغ می کشد

 _فاطی پاشو

لنگ ظهره

دل کندن از پتو مثل دل کندن از معشوق زیبایم است.

_ که هر روز بهم زنگ میزنه

پیام میده

وروزی هزار بار دورم می گرده .

زبانم لای دندان هایم

مزه روزهای قبل را جستجو می کند

وآب دهانم خاطره ناخوشی از روزهای دنیاست

_تف

زبان مادری ام را

از توی حلقومم بیرون می کشم

تابتوانم فکر کنم 

حیوان ها موجودات برتری از آدم ها هستند

فقط دم دارند

_که البته بعضی از شاعرا هم

وقتی مکتوب میشن دم درمیارن

 بعضی هم مثل گاوها سرشون توآخٌر زندگی بقیه اس

مسلما بر نمی گردد به عقب

عقربه ای که لنگ ظهر را

از زیر پتو بیرون کشانده

ومن راوی این شعر

در خواب یک طاووس زیبا

به شباهت یک قو هستم

وبا کمی دقت می فهمید

گردن باریک من

از گوش های دراز شما

حتما زیباتر به نظر می رسد.  

 

شعر دوم:

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    

نقطه سر خط لب هایم

که شروع کنم

به زائیدن حرف های نامشروع پابه ماه دهانم

به جنین بغضی که سال ها

توی گلویم نطفه بسته

واز دهانم بوی شیر می خورد

به آب دهانی که

نازل می شود بر صورت این زندگی

ورنگ می بازد بر چهره ام عشق

من فکر می کنم:

_ همین روزاست که بمیرم

واون وقت عزرائیل هم محل سگ بهم نزاره

 دستم به دامن این روزها

از هر چه التماس برمی گردم

_خونه اتاقم رخت خوابم رو پهن کرده

ویه فنجون قهوه داغ برام آماده کرده

سجاده از نماز بلند می شود

رکوع می شود

سجود می شود

پا می شود از پای خدا

وتوی رخت خوابم

_کفه مرگشو میزاره

خدا هم خداهای قدیم.

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:6 توسط فاطمه |

برای امسال شعر جدیدی ندارم ولی این شعر قدیمی ام رو براتون تو این پست می ذارم پیشاپیش سال نو مبارک .

 

بهار از سر وکول خدا بالا می رود  

ودست در دست درختان بی رابطه

می نشیند آرام کنار نیمکتی که

هنوز نشسته سر قرار عصر دیروز

من دروغ نمی گویم  

تمام زندگی من خواب هایی اند که

مرا بارها دیده اند

من از چشم خواب ها می افتم

از درختان بی رابطه بالا می روم

وبهار را

از قید نیمکت های بی قرار رها می کنم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:58 توسط فاطمه |

  نمي دانم اين حرف ها

از دهان چه كسي آب مي خورد

كه كارون از لب تو

دلتنگي يعني اينكه دم غروب

بند كفش هايت را محكم ببندي

وپا بگذاري  روي دل ات

همه چيز به گردي چشم هاي تو پيش مي رفت

زمان پيري چروك هايم را آرايش مي كرد

ومن هر روز خودم را به آيينه نشان مي دادم

زمان به سمت ريزش بود

وخيالم راحت

داده بودم ات به خدا

سپردم حواسش باشد

خاطراتمان را كم رنگ مي خوري و

هر صبح از روي عادت

با خميازه هايت هواي زندگي

را به سرم زده كارون باشم

تو دهاني باشي پر از كلمات مايع

حتي  خواستم تصوير بغضي از گلوي تو باشم درآب

راه نفس ام را كلمات تنگ تر مي كنند

اين دم آخري به سرم زده آدم باشم 

شايد هواي نبودن ات زير پاي ام را خالي نكرد

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 18:16 توسط فاطمه |

به قول یکی از بچه ها ، جمعه بزرگترین اتفاق ادبی استان خوزستان بود:

 چهارمین همایش شعرخوزستان

 اسامی یه تعدادی رو برای ارشاد بهبهان فرستادن که همه فکر می کردن برگزیده ها همین افرادند، ولی آخرش هم نفهمیدم این اسم ها واسه چی بود .

دیدم اسم من تو این لیست نبود ،خودم برداشتم رفتم اهواز تا ببینم چه کسایی بودن که برگزیده شدن .

از سر صبح تا غروب هر چی نشستم که یک شعر بشنوم اما دریغا!

غروب موقع اهداء جوایز ولوح تقدیرها شد گفتم ما که تا اینجا اومدیم حداقل دکتر محمد حسنی رو درست وحسابی تشویق کنم .

داشتن اسامی کسانی که شایسته تقدیر شدن رو می خوندن ، که بغل دستیم گفت:

« همین هم نصیب ما نشد ! »

داشتم آه می کشیدم که یه دفه آه تو سینه ام خفه شد.

 درست شنیدم:

-        فاطمه قیصری اصل از هندیجان !

 که یکی از اون اول داد زد:

       - نه از بهبهان !

داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم دوستام بهم گفتن برو لوح تقديرتو بگير.

استاد هرمز علي پور لوح تقديرمو بهم دادن .

بالاخره نوبت به نفر نفر اول افتاد كه همه ما منتظر اسم دكتر محمد حسني بوديم كه اين انتظار ما برآورده شد .

در كل همايش پر باري نبود ،انتظار بيشتري مي رفت از اتفاق بزرگ استان خوزستان

آقايان آهنين جان ،بهزاد خواجات ،واستاد هرمز علي پور در اين همايش شركت داشتند .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 9:2 توسط فاطمه |

شعر جديدي هنوز ننوشتم آخه بايد تنها باشم وخيلي وقته كه تنها نشدم  برا همين خيلي داره بهم سخت مي گذره  البته يه شعر توراهي دارم (اذيت مي كنه ) هنوز كامل نيومده اجالتا اينا رو داشته باشين .

 

سرشار از تمنا بادكنكي بودم  

نخواستي ام  

از غصه تركيد

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:53 توسط فاطمه |

غروب

من پشت يك پنجره

دوشا دوش تو

 روي رگ خورشيد راه مي روم

غروب كه شد

من ، خورشيد

چسبيدم به قاب پنجره

 بعد با هم عروج كرديم به شب

دوش دوشادوش تو

خواب يك پنجره غروب شد.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:51 توسط فاطمه |

غروب

من پشت يك پنجره

دوشا دوش تو

 روي رگ خورشيد راه مي روم

غروب كه شد

من ، خورشيد

چسبيدم به قاب پنجره

 بعد با هم عروج كرديم به شب

دوش دوشادوش تو

خواب يك پنجره غروب شد.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:50 توسط فاطمه |
Designed by mihandownload.com

قالب وبلاگ
کلیپ موبایل
مرجع تخصصی موبایل

سایت تخصصی موبایل

موبایل